چون پرده براُفتد

بسمه تعالی

ملت شریف و همیشه در صحنه ایران از دیرباز توجه ویژه‌ای به اندرون و حریم خصوصی داشته است. آنچه که این فرنگی‌های کافر خدانشناس تازه به اهمیت آن پی برده‌اند و حتی به خود جرات داده و برایش اسم هم گذاشته‌اند؛ پرایواسی* (privacy). البته آن‌ها (فرنگی‌ها) درک سطحی و کودکانه‌ای از امر حریم خصوصی دارند. و به طور کلی منظورشان از اندرون چیزی جز مکالمات شخصی و مراودات بانکی و سجلی و دفتری نمی‌شوَد. مضحک‌تر آنکه در نگاه آدم اجنبی، اندرونی فقط و فقط محدود به شخص می‌شود. مثلا حریم خصوصی یا اندرونی محمدعلی صرفا محدود به مکالمات و مراودات خود محمدعلی می‌شود آن هم بعد از رسیدن به سن قانونی – و نه بلوغ شرعی – استغفرالله!

این در حالی است که در عرف ایرانی اسلامی اندرونی هر فرد** (مرد) نه تنها فقط و فقط به شخص او محدود نمی‌شود بلکه به زن یا زنان و فرزندان و کارگران و کارمند‌ها و زیردست‌ها و کلفت‌ها و نوکران و دَر و همسایه هم گسترش میابد. در اینجا ممکن است کوته فکری سوال کند خُب اگر در جامعه ایرانی اسلامی قرار باشد اندرونی هرکس این قدر گسترده باشد، بالاخره خواه ناخواه این حریم‌های خصوصی با هم تلاقی پیدا کرده و منجر به نزاع و درگیری و آشوب می‌شود. غافل از اینکه اسلام ناب فکر آنجا را هم کرده؛ به آن گونه که در درجه اول زن را از بدو تولد در حریم خصوصی و اندرون مرد قرار داده. و در درجه دوم آن هنگام که حریم خصوصی دو شخص، خواه حقیقی باشند خواه حقوقی، با هم تلاقی پیدا کنند، ارجحیت با حریم خصوصی شخصی است که پول و زورش بیشتر باشد. از همین روست که در مملکت اسلامی حریم خصوصی آحاد ملت زیر مجموعه‌ای است از یک اندرونی بزرگ که‌‌ همان نظام مقدس اسلامی است.*** و از همین روست که نظام مقدس مجاز است تا در همه امور ملت شریف واکاوی کند و از جزئیات زندگی تک تک آن‌ها با خبر باشد.

باری، مدتی است استفاده از شبکه‌های اجتماعی در کشور عزیز و اسلامیمان، مخصوصا بین جوانان برومند کشورمان رواج بسیاری پیدا کرده است. و به مدد همین حضور گسترده این جوانان در شبکه‌های اجتماعی است که، مثلا در اندک زمانی تصاویر اعدام فلان مفسد فی الارض یا متجاوز یا قاچاقچی در ملاء عام از راه تلفن همراه آن عده که بیدار شدن کله سحر را به جان می‌خرند و به میادین و ورزشگاه‌های شهرشان می‌روند تا صحنه را از نزدیک‌ترین فاصله ممکن تماشا کنند به دست آن گروه از عزیزانی که به هر دلیل قادر به حضور در صحنه نیستند می‌رسد. اما این حضور گسترده جوانان ما در شبکه‌های اجتماعی خالی از خطر هم نیست.

اخیرا خبردار شدیم که اکثر قریب به اتفاق این به اصلاح اپلیکیش‌ها و مسنجر‌ها به دست شرکت‌ها و سازمان‌هایی ساخته و پرداخته می‌شوند که مستقیم یا غیر مستقیم با محافل استکبار جهانی و فراماسونری و صهیونیسم بین الملل در ارتباط هستند و بعضا مبالغ هنگفتی از جانب همین محافل به سازندگان این اپلیکیشن‌ها و مسنجر‌ها پرداخته می‌شود تا در عوض بتواند به اطلاعات رد و بدل شده بین جوانان ما، که صرفا با نیت خیر و بعضا از سر غفلت و جوانی از این محصولات استفاده می‌کنند دسترسی پیدا کنند.

با در نظر گرفتن آنچه در بالا به ذکر آن پرداختیم بر آن شدیم تا در یک حرکت خیرخواهانه و سازنده به فکر چاره‌ای برای این مشکل که گریبان گیر جوانان ما شده است – که در بسیاری از موارد خودشان معصومانه از آن بی‌خبراند – بگردیم. پس از ماه‌ها تحقیق و جستجو و تلاش بی‌وقفهء برادرانمان در ارتش سایبری امام زمان و با همکاری کشور همسایه و دوست و برادرمان روسیه بزرگ و و همچنین کشور ایتالیا که فعلا دقیقا معلوم نیست طرف کیست، – هرچند خداییش تا الان آزار این کشور به مورچه هم نرسیده و در راستای سیاست نرمش قهرمانانه عجالاتا تصیم گرفتیم به آن اعتماد کنیم- به دو راه حل جایگزین برای جوانان عزیز این مرز و بوم رسیدیم که از طریق همین پایگاه و در آستانه فرا رسیدن نوروز در قالب عیدی آن‌ها را ارائه می‌نماییم.

سخن از دو مسنجر است که به دست مهندسان دو کشور روسیه و ایتالیا و تحت نظارت کار‌شناسان ارتش سایبری امام زمان ساخته شده‌اند. تفاوت این دو اپلیکیشن با نمونه‌های ساخته شده توسط ایادی استکبار و صهیونیسم در این است که مکالمات رد و بدل شده بین کاربران در آن‌ها به هیچ وجه روی هیچ سرور (server) ذخیره نشده و اختیار حذف و یا بایگانی آن‌ها کاملا در اختیار کاربر می‌باشد. هر دو این اپلیکیشن‌ها برای کاربران آندروید و اوُ.اِس. از راه لینک لینک‌هایی که در ادامه خواهند آمد قابل بارگیری و نصب هستند.

دوست آپ

تلگرام

من الله توفیق

*ادیب و زبان‌شناس گرانسنگی در یکی از محافلی که اخیرا داشتیم به من گفت که در واقع این واژه پرایواسی‌‌ همان تغییر یافته و لاتینیزه شدهء «رودربایستی» یا «رودرواسی» خودمان است که اولین بار توسط جهانگردان فرنگی که به ایران آمده بودند به فرنگ برده شد و وارد زبان‌های اجنبی شد.
**در متن اصلی، من از واژه «مرد» استفاده کرده بودم که به اصرار یکی از دوستان عزیزم که از او خواسته بودم نوشته را برای ویرایش بازخوانی کند آن را با «فرد» عوض کردم. چراکه آن دوست عزیز که بسیار دنیا دیده است و فرنگ رفته به من گفت که بسیار‌اند این قلم به دستان مزدور که لحظه شماری می‌کنند تا از ما به قولی آتو بگیرند و انگ زن ستیزی و مردسالاری به ما بچسباند. و ما باید هوشیار باشیم تا در دام این مزدوران نیوفتیم.
***برای آن دسته از خوانندگان کم سواد که به اسلام و مسلمانی برچسب عقب ماندگی و تحجر می زنند توصیه می کنم تا برای درک بهتر این موضوع بروند و تئوری مجموعه ها را مطالعه نمایند.

بیان دیدگاه

دسته نوشته ها

جلال الدین می نویسد

سلام

امروز ششم اکتبر ۲۰۱۲ است. دیگر تقریبا سه ماه است که در راه هستیم. ما قبلا در ایران زندگی می کردیم. بعد از آن به خاطر مشکلاتی که داشتیم به افغانستان پناه بردیم. آن جا هم مشکلاتمان حل نشد و مجبور شدیم به سمت اروپا بیآیم.

زندگی در ایران خیلی سخت بود و به خاطر شرایط بدی که داشتیم من خودم روزی صد بار آرزو می کردم ایکاش افغان نبودم. چرا که هیچ حق شهروندی در ایران به افغان ها تعلق نمی گرفت و این باعث رنج و ناراحتی مردم افغان بود. بچه های افغان نمی توانستند به راحتی تحصیل کنند. ما در ایران هیچ شرایط روحی  مناسبی نداشتیم، به همین خاطر مجبور شدیم به اروپا مهاجرت کنیم. برای رسیدن به اروپا باید از مرز ایران و ترکیه که کوه های خیلی بلند و ترسناکی داشت گذر کنیم، اما خدا را شکربعد از تحمل کردن سختی های زیاد صحیح و سالم به ترکیه رسیدیم. تقریبا یک ماه در ترکیه ماندیم. فکر می کردیم سختی ها تمام شده است، اما اشتباه می کردیم. وقتی قرار شد به سمت ایتالیا حرکت کنیم خوشحال بودیم، فکر می کردیم خیلی راحت می رویم، اما همه اش خواب و خیال بود.

شش روز در کشتی بدون آب و خوراک با مرگ دست و پنجه نرم کردیم. همه ما مریض و دریا زده شده بودیم. جایی وسط دریا که به هر طرف نگاه می کردیم فقط آب بود. مرگ مان حتمی بود. و اگر هر اتفاقی می افتاد چون کشتی قاچاق بود هیچ کس قرار نبود به کمک مان بیآید. تا اینکه پلیس دریایی ایتالیا ما را گرفت و به کمپ مهاجران غیر قانونی برد. آن جا باز مشکلات شروع شدند. ما را بردند به یک باشگاه بسکتبال و ۲۰ روز آن جا نگهمان داشتند. آن جا هم راحت نبودیم و خیلی سختی کشیدیم و آخر سر مجبور شدیم از آن جا فرار کنیم.

هنوز هم سرنوشتمان نا معلوم است.

نامه یکم از سری رنج نامه های راه ابریشم

 

بیان دیدگاه

دسته رنج نامه های راه ابریشم

به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید

چند سالی است که بحران اقتصادی گریبان گیر بخش گسترده ای از جهان به ویژه کشورهای توسعه یافته شده است. بحرانی که سطح نا رضایتی اجتماعی را در این کشورها به خصوص از طبقه حاکم و سیاستمداران به شدت بالا برده است. از آغاز بحران اقتصادی شهروندان این کشورها به گونه های مختلف سعی کرده اند صدای اعتراض خود را به گوش سیاستمداران برسانند. از جنبش Occupy Wall Stree گرفته تا اعتراضات گسترده در لندن، پاریس، رُم، مادرید، آتن و دیگر شهرهای بزرگ اروپا و آمریکا. هر چند کیفیت و شدت بحران موجود در این کشورها حتی در شدیدترین حالت آن نیز به اندازه زمین تا آسمان از وضعیت قرمز موجود در ایران فاصله دارد. و از طرفی  با حضور و نفوذ گسترده ساز و کار های مدنی در جوامعی غربی که می توان گفت در مقایسه با آن ها در ایران عملا جامعه مدنی وجود ندارد، دیدن این ویدئو برای بیننده ایرانی – چه مقیم ایران یا خارج از آن – خالی از لطف نیست. این ویدئو که به دست یک کمدین ایتالیایی به نام فرانک ماتانو تهیه شده حاوی صحنه های از گوزیدن وی در هنگام صحبت کردن تعدادی از سیاستمداران و اعضای پارلمان ایتالیا رو به روی ساختمان مجلس آن کشور است.  قطعا عامل نارضایتی عمومی از طبقه حاکم را در موفقیت این ویدئو که در عرض دو روز بیش از نیم میلیون بازدید کننده داشه نمی توان نادیده گرفت.

برگریدم به ایران خودمان؛ فکر کنید اگر – نمی گویم در ‍شرایط فعلی بلکه در دوره اصلاحات و مجلس ششم که مثلا جو باز سیاسی بر ایران حاکم بود – شخصی مثل حمید ماهی صفت یا هر کمدین دیگری تصمیم به انجام همچین شیرین کاریی با سیاستمداران ایرانی می گرفت، به نظر شما چه بلایی به سرش می آمد؟

بیان دیدگاه

دسته نوشته ها

بازگشت شاه!

خیلی وقت است که ننوشته‌ام. نه اینکه نخواسته باشم یا چیزی برای نوشتن نداشته باشم. حالش را نداشتم. به قول شاعر «کی شعر‌ تر انگیز خاطر که حزین باشد؟» حالا اینکه نوشته‌های من‌ تر هستند یا خشک بستگی به قضاوت خواننده گرامی دارد.

در این مدت نسبتا طولانی غیبت نه تنها اوضاع زندگی من که حال و روز دنیا هم عوض شد. از آنجلا دوست دخترم بعد از دو سال و اندی جدا شدم. مدتی طول کشید تا به غیبتش عادت کنم. در این مدت سعی کردم کَس دیگری را جایگزینش کنم، اما تلاش‌هایم همه به شکست انجامیدند. به دوست دختر اسبقم که هنوز در ایران است حتی مراجعه کردم. قرار گذاشتیم و در استانبول با هم ملاقات کردیم. یک هفته‌ای را با هم سر کردیم. سال‌ها از بار اول که همدیگر را دیدم می‌گذشت و این گذشت زمان خیلی چیز‌ها را عوض کرده بود. هیچ چیز تازه‌ای نداشتیم تا برای هم بگوییم. جو عجیبی حاکم بود. هیچ کداممان حاضر نبودیم که بعد از گذاشتن این همه وقت و هزینه به‌مان بد بگذرد. یک هفته خوش گذرانی تصنعی. با اینکه دیگر باکره نبود شب اول خون ریزی کرد. شب‌های بعد اما حسابی روغن کاری کردیم و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید. قفل و کلیدی بودیم اما که دیگر به هم نمی‌خوردیم. نه تن‌هامان و نه جان‌هایمان.

تجربه‌های دیگرم هم دست کمی از این نداشتند. از اول همه چیز خوب پیش می‌رود. و شاید خیلی خوب‌تر و تند‌تر از آن چیزی که انتظارش را دارم. خیلی زود با هم اخت می‌شویم و پای دختر‌ها به رخت خوابم باز می‌شود و‌‌ همان جاست که همه چیز به هم می‌ریزد. انگار تنم هر تنی غیر از بدن آنجلا را پس بزند. البته گاهی از پس زنی از‌‌ همان اولین لب گرفتن شروع می‌شود. اولین تماس عمیق جنسی. مخصوصا اگر در آن لحظه طرف مزه طبیعی دهانش را داشته باشد. دور سیگاری‌ها را کلا خط کشیده‌ام. بوی دهانشان بدجوری آزارم می‌دهد. غیر از این بر اثر تجربه سعی می‌کنم طوری برنامه ریزی کنم که طرف قبل از لب دادن – دست کم برای بار اول – قبلش چیزی خورده باشد. که البته باید حواسم جمع باشد چون این عادت دارد برایم به وسواس پرهزینه‌ای تبدیل می‌شود. از آنجا که نمی‌شود قبل از لب گرفتن از طرف بپرسی: یه لحظه! ببینم تو این یکی دو ساعت قبل چی خوردی؟ بنابر این برای کسب اطمینان باید خودم به قهوه‌ای، بستنیی، آبجویی یا کوکتلی مهمانشان کنم.

اگر تا اینجای کار را بشود با هزار دوز و کلک به سر انجام رساند. در رخت خواب قدرت مانور دادنم به شدت محدود است. بوی تن آدم‌ها را نمی‌شود عوض کرد. حتی یک شیشه ۱۷۵ میل کریستین دیور را هم روی خودش خالی کرده باشد، بعد از ده دقیقه بالا پایین پریدن روی تخت و عرق کردن میان لحاف و بالش و متکا این تنها بوی تنش است که می‌ماند. سلول‌های گیرنده بینی‌ام نسبت به هر بویی غیر از بوی تن آنجلا انگار واکنش دفاعی از خود نشان می‌دهند. تجربه با هم خوابیدن فقط در دو مورد به بار دوم کشیده شد که نتیجه از بار اول هم اسف بار‌تر بود. از آنجا که خب طبیعتا آدم همیشه بار اول سعی می‌کنم در ‌‌نهایت آراستگی و پیراستگی و خوش بویی روی تشک ظاهر شود و چنانچه کار به بار دوم کشید در این خیال خام که خب حتما نتیجه رضایت بخش بوده برای صرفه جویی اقتصادی – که حق مسلم هر انسان است – از غلظت آراینده و پیراینده و خوشبو کننده می‌کاهد. حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

خیلی با خودم اندیشیدم تا ریشه این مشکل را پیدا کنم. گاهی فکر می‌کنم شاید به خاطر این باشد که در واقع نیتم بر قراری رابطه با یک آدم جدید نیست، بلکه صرفا فراموش کردن و زدودن کسی از خاطره‌ام است. در حالی که شاید از نظر زیستی بدنم هنوز آمادگی این فراموشی را ندارد. چیز دیگری که علاوه بر همه این‌ها ذهن من را به خودم مشغول می‌دارد این است که خب اگر من تا این همه با آنجلا اخت شده بودم چه چیز سبب شد تا ترکش کنم!؟!

چند روز پیش آنجلا از آن سر دنیا برایم پیامک فرستاد که ترجمه‌اش چیزی شبیه این می‌شود: مشتاقانه دوست دارم باهات بخوابم! حتی همین الان! همین یک جمله‌اش کافی بود تا من را به اندازه خوابیدن با هزار زن سر کیف بیآورد.

«این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان/یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها»

2 دیدگاه

دسته نوشته ها

تراوشات ابدی یک ذهن دین مدار

۱. پس از زلزله در آذربایجان، بسیاری بر دولت و رسانه‌های دولتی خرده گرفتند که چرا اخبار زلزله را پوشش نداده است و در این‌باره کوتاهی کرده. نگاه به برنامه‌های صدا و سیما در بحرانی‌ترین ساعت‌ها و تی‌تر اخبار روزنامه‌ها در روز بعد، موید این نکته است که به راستی خرده‌گیری مردم به‌جاست. اما چرا؟ جواب این پرسش چندان آسان نیست.
افزون بر بسیاری دلایل که گفتنش نیاز به موشکافی دارد، یکی از دلایل این بی‌تفاوتی، نهفته در ذهن دین‌دار یا درست‌تر بگویم دین مدار مسئولین است. باید در ذهن یک آدم به مذهبی باشید و از دید او به جهان بنگرید تا سخنم را دریابید.
۲. به یاد دارم که روزی سوار بر اتوبوس برای انجام یک کار اداری به تبریز می‌رفتم و این مقارن شده بود با حادثه بمب‌گذاری در حرم امام حسن عسگری که به ویرانی گنبد و بارگاه انجامیده بود. من خبر را در روزنامه می‌خواندم و مرد می‌انسالی نیز کنار دستم نشسته بود و همراه من خبر را می‌خواند. خواندن خبر که به پایان رسید، مرد می‌انسال زیر لب نچ‌نچی کرد و رویش را به سوی من گرداند، ابرو‌هایش را بالا داد و گفت: «این چیزا مردم رو از دین برمی گردونه» جا خوردم، اصلاً انتظار چنین سخنی را نداشتم. گمان می‌کردم می‌خواهد لعنتی بر باعث و بانی انفجار‌ها بفرستد و از این قبیل؛ ادامه داد: «ننه آقای ما می‌گفت، به چشم خودش دیده که مردی یه تیکه طلا از حرم امام رضا دزدیده و هنوز پاش به در حرم نرسیده بوده که سگ شده است. حالا گنبد امام یازدهم با خاک یکسان شده و آب از آب تکان نخورده. این‌ها مردم رو نسبت به مذهب دلسرد می‌کنه، تو دلشون شک می‌ندازه و تقدس رو از بین می‌بره. چون مردم از دین انتظار معجزه دارن. دینی که معجزه نداشته باشه که دین نیست! فکر کردی چرا این همشهری ما وزنه ۲۵۰ کیلویی که بر می‌داره یا ابوالفضل می‌گه؟ اگر یک بار نتونه، ۱۰ نفر از دین برمی گردن.»
گفتم: «با این حساب تا الان باید خیلی‌ها از دین برگشته باشن.»
گفت: «مسجد‌ها خلوتن.»
۳. خبر زلزله را که شنیدم و پس از آن بی‌تفاوتی صدا و سیما را که دیدم، به یاد سخنان آن مرد می‌انسال اردبیلی افتادم. مردم توقع ندارند در ماه رحمت خدا، از زمین بلا نازل شود، آن هم در شب قدر که درهای آسمان در آن شب تا مطلع الفجر گشوده است. مردم دوست دارند که در این شب اگر زلزله ۱۰۰۰ ریشتری هم بیاید و آن‌ها در خانه کاهگلی نشسته باشند، هیچ بار خاطری پیش نیاید.
۴. لابد این مطلب را خوانده‌اید: «سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۹: معاون وزیر کشور و رئیس سازمان مدیریت بحران کشور، از امضای تفاهمنامه با حوزه علمیه برای کاهش بلایای طبیعی خبر داد و خاطرنشان کرد: در مرحله اول با حوزه‌های علمیه قم، مشهد، اصفهان و شیراز تفاهمنامه همکاری امضا کردیم تا از حوزه‌های علمیه برای به کارگیری نقش معنویت در کاهش بلایای طبیعی استفاده شود.» این سخنان، واکنش طبیعی یک ذهن مذهبی در برابر اتفاقات طبیعی است. بار‌ها و بار‌ها شنیده شده که امام جمعه فلان شهر گفته است، توفان در ژاپن به خاطر فساد مردم است و اگر مردم بم زکات خرمایشان را می‌پرداختند، زلزله نمی‌آمد یا آیت الله محمد باقر خرازی: زلزله تجلی غضب مقام ولایی اهل بیت بر ضد منکرات با چگالی بی‌‌‌‌نهایت است.
حالا شما خودتان را بگذارید جای مسئولین؛ در شب قدر، زلزله آمده و شمار بسیاری کشته شده‌اند و بسیاری زخمی. اولین واکنش یک ذهن مذهبی این است که شکه می‌شود، نمی‌تواند حادثه را تجزیه و تحلیل کند، نمی‌فهمد چرا باید در چنین شبی چنین اتفاقی بیافتد، سپس برای آرام کردن وجدان خود، به طبیعی‌ترین نتیجه‌گیری می‌پردازد که، دلیل زلزله گناهان مردم بوده است و این عذاب خداوند است و البته برای این پرسش که چرا کودکان و مردم روستایی بیچاره کشته شده‌اند و نه اشراف و ثروتمندان، پاسخ قانع کننده‌ای دارد، زیرا خدا مرد بی‌گناه را به جرم عدم امربه معروف و نهی از منکر گناهکاران عذاب می‌کند. از آن سو چون نمی‌تواند بیاید و این نتیجه‌گیری را توی تلویزیون آن هم در شرایط بحرانی جار بزند، تصمیم می‌گیرد از پوشش خبری آن تا جایی که قضیه بیخ پیدا نکرده است، خودداری کند. زیرا از این می‌ترسد که ایمان مردم به مذهب متزلزل شود و پایه‌های حکومت نیز که بر همین پایه بنا شده است، بلرزد.
۵. از طرفی گروه بسیار زیادی از مردم ایران هنوز خدا و عوامل ماورء الطبیعة را بازی گر اصلی روزگار می‌دانند. از دید یک شهروند متوسط ایرانی عامل اصلی ناگواری‌ها از یک سرماخوردگی کوچک گرفته تا سرطان و یا یک تصادف رانندگی، ویروس بیماری یا عادت‌های بد زندگی یا بی‌احتیاطی راننده و یا شرایط بد جاده‌ها نیست بلکه یا چشم زخم است یا ترک صلاة یا روزه خواری و غیره و غیره. با این وجود ایران تنها کشوری نیست که بیشتر مردمش تفکر مذهب زده‌ای دارند. اما شاید فقط در ایران است که یک مقام مذهبی مثل آیت الله محمد باقر خرازی به خود اجازه می‌دهد تا چنین تحلیل خنده آوری از زلزله به دست بدهد. چرا که می‌داند در برابر تعداد اندکی که به این حرف او می‌خندند به اندازه ده‌ها و شاید هزار‌ها برابر آن آدم هست که این حرفش را کور کورانه باور می‌کنند. مثلا واکنش مقامات مذهبی کلیسای کاتولیک در برابر بلایای طبیعی به اندازه ۱۸۰ درجه با همنوعان شیعه ایرانیشان فرق دارد. مثلا در مورد زلزله اخیر که در ایتالیا رخ داد و در آن علاوه بر کشته شدن شمار زیادی از مردم تعدادی کلیسا با قدمت چندین قرن نیز تخریب شد پاپ بندیکت شانزدهم در دیدار خود از مناطق زلزله زده به دعا برای آمرزش کشته شدگان و آرزوی بردباری برای بازماندگان بسنده کرد. وی هیچ اشاره‌ای کم شدن روزافزون روندگان به کلیسا نکرد. و یا اینکه در‌‌ همان سال برای اولین بار در تاریخ ایتالیا شمار نوزادان خارج از چارچوب ازدواج از شمار نوزادان حاصل از ازدواج بیشتر شد. خبری که به فاصله کمی قبل از وقوع زلزله منتشر شد. البته معلوم نیست؛ شاید پاپ هم مثل آیت الله خرازی عامل همه بلایای طبیعی را رواج «فسق و فجور» در زمین بداند ولی با این وجود از بر زبان آوردنش خودداری می‌کند چرا که می‌داند این حرف جز موجی از تمسخر برای کلیسا چیز دیگر به ارمغان نخواهد داشت.
۶. و اما آنچه در این میان واقعیتی از روز روشن‌تر است وضعیت دهشتناک آمادگی سکونتگاه‌های ایران در برابر نه فقط زلزله که هر حادثه غیرقابل پیش بینی دیگری است. روی هر کدام از شهر‌ها و روستاهای ایران که دست بگذارید خواهید دید که در برابر زلزله‌ای با قدرت بالای ۶ ریش‌تر جز تلی از خاک از آن‌ها چیزی باقی نمی‌ماند. و این به خاطر نبود زیرساخت‌های شهری و روستایی مناسب برای پاسخگوی به شرایط بحران است.

2 دیدگاه

دسته نوشته ها

ابراهیم در گلستان

توی کافه دانشگاه رو به روی هم نشسته بودیم. با بی‌حوصلگی کیسه چای را توی لیوان یک بار مصرف آب جوش بالا و پایین می‌کرد. هر دو به پخش شدن رنگ دانه‌هایی که از داخل کیسه چای بیرون می‌زدند، توی آب جوش نگاه می‌کردیم. یک روز سرد زمستان بود. برف یخ زده از چند روز پیش پیاده رو‌ها را پوشانده بود. هوا آفتابی بود و باد شدیدی درخت‌های توت لخت و پتی توی حیاط دانشگاه را تکان می‌داد و هر از گاهی سوز سردی را از لای پنجره‌هایی که عایق بندی درست و حسابی نداشتند به داخل کافه می‌فرستاد. در چنین شرایط بد جوی دیگر سیگار کشیدن در فضای سر بسته کافه دانشگاه آزاد می‌شد. نشانش هم این بود که دانشجوی جوان مردی تابلوی سیگار کشیدن ممنوع را از روی دیوار برمی داشت و پای‌‌ همان دیوار روی زمین می‌گذاشت تا زمانی که دوباره هوا خوب شود و بچه‌ها بتوانند تو حیاط مثل آدم سیگار بکشند و تابلو سر جای اولش برگردد. نگاه کردم و دیدم تابلوی سیگار کشیدن ممنوع دمر روی زمین افتاده. دست کردم تو جیب کاپشنم و پاکت سیگار بهمن را آوردم بیرون. آن روز‌ها روی بسته‌های سیگار انقدر دری وری نمی‌نوشتند و عکس جگر زلیخا را پشتش نمی‌زدن. بسته سیگار بهمن کوچک و نقلی و قرمز و سفیدم را نگاهی کردم – انگار بار اول باشد که می‌بینمش – یکی خودم برداشتم و یکی به ابراهیم دادم.
یک پک عمیق زد، نفسش را اندکی نگه داشت و سپس دود سیگار را به بالا فوت کرد. گفت: خیلی دوست دارم برای یه مدت لااوبالی باشم. به هیچ چیز پابند نباشم. هر کار دوست دارم بکنم. گفتم: منظورت چیه؟
مدتی از آشنایی من و ابراهیم می‌گذشت. می‌دانستم که بچه مذهبی است. منظورم از مذهبی یعنی اینکه اهل نماز و روزه بود. و راستش این حرفش من را تا حدی غافلگیر کرد.
گفت: خب! می‌دونی! خیلی وقتا با خودم فکر می‌کنم که‌ای کاش آزاد بودم هر کاری دوست دارم بکنم و اصلا نگران آخر و عاقبتش نباشم. منظورم آخر و عاقبت این دنیا و اون دنیاس.
در یک رابطه دوستی به دست آوردن اعتماد متقابل شاید مهم‌ترین اصل باشد. بعضی وقت‌ها به دست آوردن این اعتماد متقابل یک روند زمان بر است، مخصوصا در شرایط اجتماعی حاکم بر جوامعی مثل ایران که دروغ و دو رویی و بی‌اعتمادی سر تا پای همه را فرا گرفته. اما گا‌ها و در موارد نادری به طور ناگهانی اتفاق می‌افتد. در مورد من و ابراهیم گزینه دوم درست بود.‌‌ همان گپ نیم ساعته توی کافه دانشگاه در آن بعد ظهر سرد و کوتاه زمستانی سبب شد تا دوستی ما از یک دوستی ساده دو هم دانشگاهی – که مثل ارتباط من با بسیار از دیگر هم دانشگاهی‌هایم می‌توانست محدود به‌‌ همان دوران درس خواندنمان در دانشگاه باشد – به یک دوستی پابرجا تبدیل شود.
چیز دیگری که در محکم شدن این پیوند اثر قابل توجهی داشت زمینه مشترک اجتماعی ما دو نفر بود. چیزی که سبب شد آن روز ابراهیم سر آن بحث را باز کند و با خودش بیاندیشد که شاید من هم مثل او فکر کنم و یا شاید بتوانم گوش شنوای خوبی برای حرف‌های او باشم.
در دوران معصومیتم که زود گذشت، همیشه با خودم می‌اندیشیدم که اگر روزی دیگر مسلمان نباشم (بودن یا نبودن؟)، چه رفتارهای اسلامی چنان در من نهادینه شده‌اند که نمی‌توانم از آن‌ها دست بشویم و یک باره ر‌هایشان کنم. منظورم آن رفتارهاست که دیگر برای من تبدیل به بخشی از زندگی روزمره‌ام شده‌اند و ناخودآگاه، چه مسلمان باشم چه نباشم، آن‌ها را رعایت می‌کنم. آن اوایل تصور اینکه روزی نماز نخوانم یا روزه نگیرم، به کابوس می‌مانست و آن را سلب توفیق می‌دانستم (هیچ قطعیتی در این جمله‌ها نیست، شاید سلب توفیق باشد و من از دسته مغضوبین و ضالین باشم).
بزرگ‌تر که شدم، چشم و گوشم به شیوه‌های دیگر زندگی، فرا‌تر از شیوه‌های پیشنهادی معلم‌های پرورشی و صدا و سیما و کتاب‌های تعلیمات دینی مدرسه باز شد. در این دوره که لزوماً رفتار اسلامی هم نداشتم، باز یک سری کارهای روزانه‌ام بر اساس آموزه‌های اسلامی انجام می‌گرفت. مثلاً برای پاک کردن نجاست آن را سه بار آب می‌کشیدم یا غسل جنابتم ترک نمی‌شد. خودم هم شگفت زده بودم از رفتارم و اینکه چرا هنوز به این آموزه‌ها پایندم در حالی که به ریشه‌های آن باور ندارم. همش به یادی پیرمردی می‌افتادم که در همسایگی پدربزرگم زندگی می‌کرد. شراب می‌خورد و سپس دهانش را می‌شست و به نماز می‌ایستاد و این رفتارش را گونه‌ای اخلاق دینی می‌دانست و جالب که بسیاری از مردم او را به خاطر شیوه‌اش می‌ستودند و حتا یک بار از زبان نانوای محل شنیدم که گفت: «فلانی، از اون عرق خورهای قدیمه. خیلی مرده. محرم و صفر و رمضون لب به نجسی نمی‌زنه. نماز اول وقتش هم ترک نمی‌شه!»
این شیوه زندگی سهل و ممتنع را بعدا در زندگی بسیاری از ایرانیان دیدم. کسانی که باورهای دینی استواری دارند و رگ گردنشان بیرون می‌زند اگر به این باور‌ها توهین شود اما عیش و نوش خودشان را نیز دارند اگر چه که بر خلاف
آموزه‌های مذهبیشان باشد. به گمانم پیشینه این رفتار، ریشه در ادبیات ایران نیز دارد.
اما برای من دشوار است که زندگی‌ام آشفته بازاری از همه چیز باشد. در یک تضاد شدید با آموزه‌های دینی‌ام رفتار کنم یا بی‌دین باشم اما هنوز پیش پا افتاده‌ترین رفتارهای زندگی روزمره‌ام بر پایه باورهای دینی باشد. نمی‌توانم این پارادوکس را در خود حل کنم. یه یاد یکی از دوستان افتادم که می‌گفت: «اگر روزی دیگر مسلمان نباشم، نظافت اسلامی را نمی‌توانم کنار بگذارم».

2 دیدگاه

دسته نوشته ها

النِّکاحُ سُنَّتی

یک: مجرد بودن در ایران، گناه کبیره است. کافی است در ساختمانی که زندگی می‌کنی یا در محل کارت، همسایگان و همکارانت بدانند که مجردی. کمابیش هر رویدادی که پیش آید، متهم بالقوه‌اش تویی. نیازی هم به اثبات و تفهیم اتهام نیست. مجرد بودن خودش جرم به شمار می‌آید.

چند سال پیش، برای استخدام در یک سازمان دولتی رزومه پر کردم. سپس برای مصاحبه تخصصی و عقیدتی-سیاسی فراخواندنم. رزومه کاری خوبی داشتم و با این حساب گزینش تخصصی را خیلی راحت پشت سر گذاشتم – حمل بر خودستایی نشود، راستش سطح تخصص من یک سر و گردن از آن سازمان فکسنی بلند‌تر بود – اما در گزینش عقیدتی-سیاسی کارم بیخ پیدا کرد. تا نشستم و روی صندلی‌ جابه‌جا شدم، آخوندی که جزو گزینش‌کنندگان بود، نگاهی به فرم استخدامی که پر کرده بودم انداخت و اخم کرد گفت: «شما مجردی؟»

گفتم: «بله

سری چرخاند و دیگران را نگریست. دنبال نگاهش را گرفتم. همه اخم‌هایشان تو هم بود. ناگهان یک جمله قصار از دهان مبارکش بیرون پرید که: «کسی که متأهل نیست، طبعاً متعهد هم نخواهد بود.» در تلفظ عربی «متعهد» آن قدر اغراق کرد که من فکر کردم دارد بالا می‌آورد. گیج شدم. می‌دانستم در مصاحبه عقیدتی-سیاسی بالاخره کارم خواهد لنگید و منتظر هر گونه پرسش احمقانه و بی‌ربط بودم اما گمان نمی‌کردم به خاطر مجرد بودنم بخواهند من را سرزنش کنند. گفتم: «اگه خدا بخواد به زودی متأهل می‌شد. اما فعلا شرایط ازدواج برام فراهم نیست.» یکی دیگر از حاضرین مهربانانه سری جنباند که دلگرمم کرد: «چه شرایطی نیاز است؟» گفتم: «شرایط کاری و مالی باید در حدی باشد که بتوانم از پس یک زندگی دو نفره برآیم.» حاج آقا که چندان این حرف من به مذاقش خوش نیامده بود، فرم استخدامی مرا روی میز انداخت: «معصوم می‌فرماید، هر کس از ترس بی‌پولی از سنت ازدواج روی گردان شود، از ما نیست.» [نقل به مضمون]. من که دیگر دانسته بودم کار از کار گذشته، گفتم: «متاسفانه اونقد مثال نقض دور و برم زیاده که اعتماد به جملات قصار به صلاحم نیست.» پیدا بود که ردم می‌کنند، نامیدی آدم را دلیر می‌کند. بنابراین منتظر بودم که به هر پرسشی بی‌پروا پاسخ دهم. یکی دیگر از حضار که تا حالا ساکت نشسته بود، بدون اینکه به من نگاه کند گفت:

 «چند بار اقدام کردی؟»

– «برای چی؟»

 «برای ازدواج؟»

– «تا حالا اقدامی نکردم

 «عجب

دل را به دریا زدم و پرسیدم: «شما خودتون دخترتون رو به آدمی که بی‌کار و بی‌پول باشه می‌دین؟»

ناگهان حاج آقا که گویا ترسیده بود این بنده خدا در بیاید و بگوید که نه! زود گوی و میدان را از آن خود کرد: «ملاک ما، تقواست

گفتم: «من هم متقی‌ام

درِ دهان تک تکشان شده بود مثل سوراخ کون جعفر شیره‌ای. حسابی دلم خنک شد.

دو: مدتی گذشت تا در یک شرکت خصوصی استخدام شدم که به جز من، چند تا مجرد دیگر هم در آنجا به کار مشغول بودند. در‌‌‌ همان روزهای نخست، یکی از افراد متدین و متشرع که همه ایشان را به حاجی فضلی می‌شناختند، در صدد بر آمد که مرا زن دهد. از آنجا که برای این دست آدم‌های خر مقدسِ جانماز آبکش چیزی جز اجرای کورکورانه سنت‌ها چیز دیگری ملاک نیست، گمان می‌کنند همین که خودشان نیت خیر داشته باشند، کافی است و رضایت طرف مقابل هم چندان مهم نیست و کلا تصورشان از زندگی مشترک و زناشوئی چیزی است که حتی فکر کردن به آن حالم را به هم می‌زند. همین بینش عقب مانده اسلامیشان به آن‌ها این اجازه را می‌دهد که گستاخانه در زندگی خصوصی مردم دخالت کنند.

باری، روزی از من خواست به اتاقش بروم. با روی گشاده گفت بنشینم و چای سفارش داد. از کشوی میزش چند بیسکویت شکری که توی بشقابی چیده شده بود بیرون آورد و تعارف کرد. خودش هم یکی برداشت و انگار که غنیمت جنگی‌اند، دوباره در کشوی میزش گذاشتشان. سپس یکی دو تا پرسش بی‌ربط از من پرسید. درباره کارم و نمودارهایی که بنا بود تا پایان هفته تحویلش دهم که گفتم نگران نباشد و تا فردا هم می‌توانم آماده‌شان کنم. ایشان لبخند زد و بیسکویت ترد را به دهانش فرو برد. بیسکویت در میان انبوهی از ریش، مفقودالاثر شد و تنها اثر از بودش، چند دانه شکری بود که روی ریش حاج آقا باقی ماند. گفت: «از اول می‌دونستم شما جوون برازنده و شایسته‌ای هستی. سیاست شرکت هم شایسته سالاریه.» تا آمدم بگویم شما به من لطف دارید، تق تق تق در اتاق به صدا در آمد.

حاجی فضلی با‌‌‌ همان نَشاطی که فقط در حزب‌اللهی‌ها دیده می‌شود – آن هم نه به این سبب به راستی سرخوشند و فارغ از تعلقات دنیوی، بلکه تنها به این خاطر که در احادیث آمده، مومن باید بشاش باشد. البته باز از آنجا که درک و فهم این خر مقدس‌ها از همه چیز حتی از دینشان هم سطحی است، نرفته‌اند پاورقی حدیث را بخوانند که اگه دک و پوز مومن شبیه اورانگوتان ۴۵ ساله باغ وحش برلین است‌‌ همان بهتر که سعی کند نیشش را باز نکند و همان بهتر که همیشه سگرمه‌هایش تو هم باشد – فریاد زد: «بفرمایید!» انگار نه انگار که فاصله آن اندازه نیست که نیازی به فریاد باشد. در باز شد و دختر خانمی وارد شد. دختر پیش آمد و پرونده‌ای را به دست حاجی فضلی داد و زیر چشمی نگاهی به من که یه حبه قند فریمان گوشه لپم جا خوش کرده بود و چایم را هورت می‌کشیدم انداخت و از اتاق بیرون رفت. یکی دختر خیلی معمولی بود، از همین‌هایی که در نگاه اول هیچ چیزی ندارند که بخواهد نظر مردی را جلب کند. اصلا آن قدر خنثی هستند که حتی به چشم هم نمی‌آیند. نه چشمی نه ابرویی، نه لبی و نه گیسویی. کون و پستان و سایر مُحرک‌ها هم که با چادر و چاقچور به بهترین شیوه پوشانده شده است.

حاجی فضلی انگشتانی را که تا روی ناخن‌هاش پشم داشت، به هم گره کرد و با یک خنده بی‌مقدمه، یک ردیف دندان کج و کوله و زرد از زیر ریشش زد بیرون. «خب شازده دیگه تعریف کن.» گفتم: «تا فردا تحویلتون می‌دم اما اگه تا پایان هفته وقت بود بهتر می‌شد.» باز خندید که: «نه! از جاهای خوبش بگو.» و با چشم و ابرو به دری که تازه بسته شده بود اشاره کرد. لوندی و نَشاط مومنانه‌اش، حالم را به هم زد. تازه دو زاریم افتاد که منظور حاجی فضلی چه بوده است. از اتاق که بیرون آمدم، یکی دو نفر از همکاران نگاهم کردند و یکی دیگر هم نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. بعد‌ها بود که از لابه‌لای سخن یکی از بچه‌های شرکت دانستم که حاجی فضلی این دختر خانم را تا به حال به چند نفر عرضه کرده و گویا قسم خورده هر جور شده برایش شوهر پیدا کند.

راستش در این داستان چیزی که مرا ناراحت کرد، لاپوشانی حاجی بود. اگر از آغاز رک و راست گفته بود که نیتم این است، خب من هم برخورد بهتری نشان می‌دادم. اما اینکه من را به درون اتاقش فرابخواند و چای و بیسکویت شکری تعارفم کند و چیزهای الکی ازم بپرسد، این‌ها را در شأن خودم نمی‌دانستم و تازه حاجی با خودش چی فکر کرده بود که بلافاصله پس از رفتن دختر خانم به من گفت، «از جاهای خوبش بگو» و دیگر اینکه «قرار و مدار رو بذارم یا نه؟!» که گفتم: «نه!» و اخم‌های حاجی تو هم رفت و اگر می‌توانست، چای و بیسکویت شکری را از حلقم بیرون می‌کشید. انگار که من تا به حال دختر ندیده‌ام و تا چشمم به یک دختر بیافتد، بی‌آنکه چند کلمه با او سخن بگویم، چنان طاقت از کف می‌دهم که….

این‌ها گذشت و حاجی فضلی هم از من ناامید شد. می‌کوشیدم با او چشم در چشم نشوم. اما گاهی توی آسانسور یا پارکینگ شرکت که می‌دیدمش و سلامش می‌کردم، سنگین سرش را تکان می‌داد. آن دختر خانم را هم دیگر ندیدم. اگرچه که بعداً فهمیدم از کارمندان شرکت طبقه پایینی است و نیات خیر حاجی فضلی منحصر به جغرافیای حوزه ریاست خودش نیست. خدا خیرش بدهد اما باید بداند که همین که یک نر و یک ماده را به هم پیوند دهد، دلیلی بر خوش نیتی و خیرخواهی نیست. دلالی محبت هم فوت و فن خودش را دارد.

سه: دشواری‌های مجردان در ایران گسترده‌تر از این‌هاست. اگر دنبال خانه اجاره‌ای بگردی، بسیاری از بنگاه‌های مسکن را می‌بینی که کاغذی به شیشه‌شان چسبانده‌اند که «خانه مجردی نداریم، لطفا سوال نفرمایید!»

یک بار، گذارم به بنگاهی افتاد، سوال کردم، خانه‌ای سراغ داشت که با شرایط من جور بود. یک زیرزمین نمور، بدون آشپزخانه که توی دستشویی‌اش یک دوش گذاشته بودند و شده بود حمام، جوری که می‌شد در حین دوش گرفتن رید و یا برعکس، در حین ریدن دوش گرفت. ترجیع‌بند کلام بنگاه‌دار این بود: «خوبه‌ها، از این خوب‌تر دیگه پیدا نمی‌کنی­آ. مجردیه دیگه!» وقتی به ژرفای سخن بنگاه‌دار می‌اندیشیدم، که در واقع یعنی، مجرد چون سگ است و لیاقتش همین سگدانی، دلم می‌خواست‌‌ همان جا آن دوش زنگ زده را از جا بکنم و تا خود سردوشی توی کونش فرو کنم.

چهار: در یکی از جلسه‌های ساختمان که هر چند وقت یک بار برگزار می‌شد و همسایگان گرد هم می‌آمدند و درباره مشکلات ساختمان سخن می‌گفتند، پس از پایان جلسه، یکی از همسایگان که طبقه زیرین من می‌نشست و متأهل بود و بچه هم داشت، توی پاگرد، با شوخی و خنده سر سخن را باز و مرا برای چند شب آینده به خانه‌شان دعوت کرد که خانم و بچه‌ها می‌روند شهرستان، بیا پایین. گفتم، شاید. اگرچه که اصلاً قصد رفتن نداشتم. از سویی رفتارش برایم عجیب بود. شاید سر جمع، سه چهار بار بیشتر ندیده بودمش که دو بارش در جلسه‌های ساختمان بود و یک بار هم در پاگرد پله‌ها. بنابراین چه دلیلی داشت که مرا به خانه‌اش دعوت کند. خواستم خداحافظی کنم، آستینم را گرفت و گفت:

 «ببین! ما رو هم دریاب

– «بله؟!»

دستی به چانه‌اش کشید و چشمکی زد:

 «به خدا ما هم دل داریما! از اون خوباش بفرس پایین

آستینم را از دستش بیرون کشیدم و خندیدم:

– «منتظر باش

 «جون من؟ ببین! سه‌شنبه خانمم می‌ره

باز هم خندیدم.

نیشش باز شده بود: «خوشم می‌آد اهل دلی

تا دم در همرام آمده بود. در آپارتمانم را باز کردم، رفتم تو. خواست چیزی بگوید، مهلتش ندادم، گفتم: «ببین! آمار غلط بهت دادن.» و در را بستم.

حالا چرا این گونه اندیشیده بود که من از آن خانم‌بازهای قهارم، به این برمی گردد که مدتی برای گذران زندگی تدریس خصوصی می‌کردم. برخی از شاگردانم نیز دختر بودند. او هم که دیده بود روزانه چند دختر به خانه‌ام رفت و آمد می‌کنند، لابد چه بد و بیراهی که بارم کرده بود، سپس با خودش گفته خب با ناسزا که چیزی گیر من نمی‌آید، پس برم طرح دوستی بریزم شاید از شکار شیر، چیزی هم گیر کفتار آید. اما وقتی آن جور باهاش برخورد کردم، همسایگان را در برابرم شوراند که فلانی خانم‌بازه، اینجا خانواده زندگی می‌کنه، اینجا یک ساختمان آبروداره جای این کار‌ها نیست. همسایگان هم به صاحبخانه‌ام خبر دادند که بیا مستاجرت را جمع کن.

این‌ها گوشه‌ای از دشواری‌های مجرد‌ها در ایران است. تردید ندارم دشواری‌های دختران مجرد بسیار بیشتر از پسران نیز هست. در یک جامعه سنتی که شمار مجردانش رو به افزونی است و شرایط ازدواج روز به روز دشوار‌تر می‌شود، (بماند که شاید یک نفر اصلاً دلش نخواهد که ازدواج کند) نگاه به مجرد‌ها نیز بد‌تر و بد‌تر می‌شود. تازه با این آمار طلاق، کسانی که پس از تأهل باز مجرد می‌شوند، زندگی دشوار تری پیش رو دارند به ویژه که اگر زن باشند.

11 دیدگاه

دسته نوشته ها